حکایت ...
مردي در كنار رودخانهاي ايستاده بود.ناگهان صداي فريادي را شنید و متوجه شد كه كسي در حال غرق شدن است.
فوراً به آب پرید و او را نجات داد...اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را شنید و باز به آب پرید و دو نفر ديگر را نجات داد!
اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك ميخواستند شنید ...!او تمام روز را صرف نجات افرادي كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتارشده بودند ، غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانهاي مردم را يكي يكی به رودخانه ميانداخت...!
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۲/۱۰ ساعت ۹:۳۹ ق.ظ توسط محمد اسماعیل مداحی
|